سلام
خیلی سخته از حج گفتن از مدینه و مکه گفتن از غربت و تنهایی در و دیوار بقیع گفتن از غرور کعبه گفتن ولی نوشتم تا همه اون کساییکه بودن و اونایی که دوست دارن بدونن چی گذشت خوشی هاش تلخی هاش و خیلی چیزای دیگش
سلام
خیلی سخته از حج گفتن از مدینه و مکه گفتن از غربت و تنهایی در و دیوار بقیع گفتن از غرور کعبه گفتن ولی نوشتم تا همه اون کساییکه بودن و اونایی که دوست دارن بدونن چی گذشت خوشی هاش تلخی هاش و خیلی چیزای دیگش
حج دانشجویی.
آخرین روز ثبت نام بود رفتم دانشگاه برای دادن شهریه که اطلاعیه رو خوندم رفتم اسممو نوشتم فردا قرعه کشی بود از بین 300 نفر 4 نفر می خوان من همون روز برگشتم تهران فردا سر ظهر با من تماس گرفتن یکی از دوستام بود گفت اسمم در اومده.....
ما روز 27/5/1386 برابر 4 شعبان از فرودگاه مهرآباد به سمت جده پرواز کردیم خوب از اول من تو جلسات توجیهی طی کرده بودم که من یه جا ساکت نمی شینم و مطمئن باشین اکثر آتیشا چیزه دیگه.....
به هر حال پرواز هواپیما همان و دوری از تعلقات مادی هم همان واقعا آدم سبک میشه خوب. تو راه بعد خوردن صبحانه یه دوری تو هواپیما زدم و با یه سری صحبت کردم اتفاقا یکی از اینها یه یزدی بود که یه لهجه غلیظی داشت که نگو، آقا باور کن بعضی وقتها حرف که می زد می گفتم محمد یه ذره یواشتر بگو بتونیم حرفاتو از هم تو ذهنمون جدا کنیم هیچی همون وقت بهش گفتم تو مکه براش دعا می کنم خدا لهجه شو عمل کنه. بهر حال پروازمون اینجوری گذشت البته بعدن بعضی ها بهم گفتن از بس تو هواپیما راه رفتی فکر کردیم مهماندار هواپیمایی
نمیدونم واالله چی بگم
خوب رسیدیم جده شرو شوره من حدوداً شروع شده بود ولی یه شمشو زمانیکه پاسپورتمو داشتن عربها چک می کردن رو کردم با همشون دست دادم کلی حال کردن بعدش که رفتیم تو محیط اصلی فرودگاه تازه فهمیدیم هوا چه جوریه من که می خواستم در و دیوارو از گرما گاز بگیرم وای که چقدر گرم بود حالا می فهمم این عربها یه سریشون سیاهن نگو به آفتاب سوختنو به گرما پوست کلفت شدن بالاخره بعد از خوندن نماز تو فرودگاه سواره اتوبوس شدیم که بریم به سمت مدینه حدوده 6 ساعت راه بود اواسط راه رفتیم ناهار خوردیم و خوردن من از اون وقت شروع شد غذا مرغ سوخاری بود دو پرس غذا خوردم جایه شما خالی
حدوده ساعته 20 رسیدیم مدینه رفتیم هتل نزدیک اذان بود دیدیم بخوایم بریم دوش بگیریم بعدش غسل هم بکنیم ( بعضی ها خوب باید بیشتر از یه دونه می کردن دیگه ) نمی رسیم به نماز جماعت گفتیم نمازو تو هتل می خونیم بعد میریم
مسجدالنبی غرب هتل و قبرستان بقیع جنوب هتل ما بود ما خیلی نزدیک بودیم راستی این عربها خیلی ترکن جنوب شهرهشون بالا شهرشونه
خوب بریم سره اصل مطلب وقتی برای اولین بار همون شب اول دیوار بقیع رو دیدم خیلی دلم گرفت چسبیدم به نرده هاش یه مداحی هم از تو موبایلم گذاشتم هارهار گریه کردم من حضرت فاطمه (س) رو خیلی دوست دارم اصلا اسمش میاد اشک تو چشمام جمع میشه مادرمون ( حضرت فاطمه رو می گما ) اون نامردا خیلی اذیتش کردن اون لگدی که عمر لعنت الله علیه به در در حال سوختن خانه علی زد اینکه میخه در به سینه مادرمون رفت اینکه محسن سقط کردن ( یه سنی اونجا بود می گفت عمر اتفاقی لگد زده نمی دونسته بی بی اونجا بوده ولی تو کتابه خیلی مورخین هست که عمر صدای بی بی که پشت در گفته کیه؟ رو شنیده و بعد لگد زده ) اینکه باز عمر قنفذ نوکرشو تو کوچه وسط راهه مادرمون گذاشت تا اون به صورت بی بی سیلی زد و صورت مادرمون رو کبود کرد و خیلی مصیبت های دیگه ایناس که باعث شده یه تعلق خاطر بیشتری نسبت به فاطمه الزهرا داشته باشم میگن احتمالا محل دفن بی بی در 3 نقطه هست که یکیش بقیعه.
بعد از اینکه یه سلام علیک با بقیع کردیم رفتیم سمت مسجد نبی جلوی حرم وایسادیم تا روحانی کاروان زیارتنامه بخونه یه 100 نفری بودیم یه ذره که زیارتنامه رو خوندیم یه شرطه ( پلیس عربی ) اومد مارو متفرق کرد و باعث نا تموم شدن زیارتنامه خوندنمون شد ولی همون وقت یه صلوات فرستادیم آخه اونا با صلوات ما هم مشکل دارن چون آخرش میگیم " و آل محمد " البته با اولشم مشکل دارن ولی به رویه خودشون نمی یارن. همین قضیه مقدمه ای برشکل گرفتن شخصیتی به نام حمید وهاب کش ( خودمما ) شد و این خودش باعث گشایش بخشی جدید در شیطنت های من شد هیچی اونوقت ما یه صلوات فرستادیم و رفتیم داخل مسجد تو صحن عربها که دیدن زیادیم با ماشین پلیس مثل ندید بدیدا دنبالمون اومد تا وارد مسجد شدیم تو مسجد روحانیمون قسمت روضه رو نشونمون داد فاصله بین منبر پیامبر و ضریحش که روایت کاملا موصق داریم که روضه قسمتی از زمینه بهشته یعنی تا جایی که میتونید نماز بخونید و با دعا خودتونو خفه کنید که دارید تو بهشت نماز و دعا می خونید ( اون دنیا که گیرتون نمیاد اینجا تلافی کنید ) یه روایت دیگه داریم هر رکعت نماز تو مسجد النبی اندازه 10 هزار رکعت و در مسجدالحرام اندازه 100هزار رکعت ثواب داره تو این روضه چندتا ستون بود که اسما یه مختلف داشت مثلا یکی ستونه عایشه یا قرعه و چیزایه دیگه من با یکی از ستنوناش خیلی حال می کردم که اسمش ستونه توبه بود که رفتم کنارش نماز خوندم ضریحه مسجدالنبی 3 تیکه کنار هم بود که اولیش متعلق به پیامبر و اون دوتایه دیگه ماله دو خلیفه ملعون عمر و ابوبکر بود من می رفتم به پیامبر سلام میدادم بعد میرفتم جلوی اون دوتا لعن میگفتم البته یواشکی بعد این وهابیا تعجب می کردن با خودشون میگفتن اینکه شیعه هست جلوی ضریح اینا چه کار میکنه ( اونجا ایرانی ها تابلو هستن ) آره آقا بالاخره ما تا ساعت 24 اونجا بودیم بعد رفتیم هتل تا صبح بریم بقیع آخه بقیع رو تو روز یه بار ساعته 5تا 9 باز میکنن یه بار 15 تا 18 فکر کنم توهمین ساعتا حدوداً
صبح بلند شدیم رفتیم نماز صبح رو خوندیم آقا عجب نمازی بود ترکیدیم از خندیدن به حماقت اینا واقعاً 1400 سال پیش پیامبر از دست این عربها چی میکشیده تازه الان خیلی پیشرفتن ( بذارید بقیشو تو یه بخش دیگه براتون میگم )
بگذریم بعد نماز رفتیم جلوی در بقیع اومدیم درست حسابی وایسیم که هی بهمون گیر دادن اونور برو هی گفتن هی گفتن من که بهش پریدمو از جام تکون نخوردم بعدش رفتیم داخل بقیع وای چه غربتی 4تا قبر تنها یه عالمه کبوتر یه عالمه وهابیه کافر که به جای شیعه ها اونا اطرافه قبرارو گرفته بودن نه برای زیارت بلکه برای جلوگیری از زیارت شیعه ها بودن اونجا وقتی قبرهارو دیدم یاد مظلومیت امام حسن (ع) افتادم یاد اینکه جلوی تشییع پیکر پاکشو گرفتن و تیر باران کردنش خدا لعنت کنه عایشه رو که این قضیه زیر سر اون بود. تو بقیع قبر خیلی ها بود قبر ام البنین ( همسر دوم علی (ع) و مادر حضرت ابوالفضل ) قبر فاطمه بنت اسد ( مادر علی (ع) ) و قبر فک و فامیل و صحابه پیامبر
هیچی بالاخره ساعت 30/7 از بقیع بیرون اومدیم رفتیم هتل تا صبحانه بخوریم و استراحت کنیم
کار ما تو مدینه شده سره کار گذاشتن این عربهاچه حالی می داد خدایی. چندتا از اینا رو می خوام براتون نعرف کنم
تو مدینه ماشینایی بودن که زائر ها رو می بردن بازار هی داد میزدن بهمون میگفتن بازار بازار البته با یه لهجه خاص و خنده دار هیچی ما به هر ماشینی میرسیدیم می گفتیم بازار مخصوصا تویوتا کمری ها اصلا بازار نمی خواستیم بریم می رفتیم ماشین بازی چه حالی می داد اسکل کردنشون
یه دفعه رفتیم تو خیابون الکی می گفتیم گم شدیم بعد آدرس هتلمونو می پرسیدیم با چه زبونی انگلیسی عربی مثلا " ور ار فندق قصر الخیام " ( کجاست هتل قصرالخیام ) آقا اینارو اینطوری میذاشتیم سره کار حتی پلیساشونو پلیسه که می خواست به ما راهو نشون بده بشکن می زد خیلی باحال بود ولی آخرش رفتیم به یه نفر گفتیم کارت هتلم بهش دادیم آقا با موبالش زنگ زد هتل بعدشم دست مارو گرفت کلی مارو برد بعد از یه پلیس آدرس رو درست پرسیدو مارو راهی کرد کلی خنیدیدیم اونشب
یه بار دیگه رفته بودیم زیارت دوره یا همون بازدید یه جا که یه قسمتش مسجد حضرت علی (ع) یه قسمتش مسجد سلمان و یه قسمتش مسجد حضرت فاطمه بود که در مسجدرو بسته بودن ما 3 نفر بودیم رفتیم تو خیابون جلوی مسجد نماز خوندیم اونا نمازو شروع کرده بودن ولی من وایساده بودم هنوز تکبیر نگفته بودم که یهو 3تا وهابی با یه پلیس ریختن سرمون تا روشونو برگردوندن من تکبیرمو گفتم هیچی آقا نذاشتن کسی دیگه بیاد نماز بخونه اون 2نفری هم که با من بودن نمازشونو خوندنو رفتن حالا من تک داشتم نماز می خوندم اونا دوره من وایسا بودن آقا منم کرمم گرفت کلی نمازمو کش دادم وقتی داشتم سلام میدادم هی میزد به من یکیشونو میگفت اسرع شیخ ( یه چنین چیزی ) آقا سلاممو که دادم سه بار االله اکبر گفتمو سرمو قشنگ تکون دادم تا قشنگ لجشون دراومد ( چون این کارو قبول ندارن ) بعد سرمو چرخوندم دیدم انگار سگ گازشون گرفته دارن منو نگاه می کنن منم هول نشدم بهشون گفتم چند نفر به یه نفر؟ ( اکثرشون فارسی بلدن ) اول فقط نگاه کردن بخاطر همین دومین بار باخنده گفتم چندنفر به یه نفر؟ که زدن زیره خنده منم بلند شدم و کفشامو پوشیدم رفتم باهاشون دست دادم الکی بهشون خندیدم بعدشم یکی از بچه ها اومد جلو به یکیشون گفت آقا آدامستون چقدر خوشبو هستش از کجا خریذیش منم که خندم گرفته بود شدید راه افتادم برم ولی کرمم گرفت به وهابی ها جای خداحافظی گقتم یا علی و در رفتم آقا اونا داد میزدن یعنی بال بال میزدن میگفتن یاعلی نه یا الله ماهم هرهر بهش می خندیدیم
یه بار دیگه تو بقیع بودیم اول بگم تو بقیع یه سری افغانی چندتا چیز یاد دادن چون فارسی بلدن به ایرانی ها بگن مثلا اینکه اینا مردن هیچی نمیشنونو نمیدونم اینا شفا نمیدنو از این حرفا خرن دیگه. آقا تو بقیع تنها بودم این افغانیه تا می یومد حرف بزنه صلوات می فرستادم صلوات سوم بود که یهو یه شرطه اومد از پشت بشکونم گرفت کتاب دعام که دستم بود داشتم زیارت می خوندم هم ازم گرفتو منو انداخت از بقیع بیرون ولی همون وقت من برگشتم رفتم از یکی زیارتنامه گرفتم خوندم بعدش دوباره رفتم جلو وهاب اسکل کنی از وهابی پرسیدم آقا چرا رو قبراتون سنگ مثلثی میذارین یا از این قبیل هیچی آخرش که دیدم داره می فهمه که اسکلش کردم در رفتم
یه بار دیگه هم تو بقیع یکیشون ترکی صحبت می کرد یکی از بچه هامون که ترک بود رفت باهاش صحبت کرد که بلد نبود صحبت کنه شل اومد وهابی هم انداخت تو دهنش که تو به عمر لعن گفتی من باید ببرمت دسته اینو گرفته بود داشت میبرد جند نفر اومدن واسطه بشن نشد مرحله بعد دوستم کشیدش بازم نشد تا رسید به من به من که رسید دستش ازدست وهابیه در اورد شروع کرد به دویدن که این وقت من خودمو انداختم جلو وهابیه اون پسره مثل اسب دویدو در رفت
یه بار تو تاکسی بودیم نمیدونستیم چه جوری رانندرو توجیه کنیم که کجا بره به یکی از بچه ها که اونم ترک بودو جلو نشسنه بود گفتم هادی بگو بهش " اهدنا صراط مستقیم " آقا اون گفت ما زدیم زیره خنده راننده برگشت خدایی گفتم زد تو دهنش ولی ما سریع توجیهش کردیم که بابا داریم آدرس می دیم
یه بار دیگه جلوی ضریح پیامبر بودم داشتم سلام می دادم دست راستمو هم گذاشته بودم رو سرم که وهابی از دور داد زد دستتو نذار رو سرت منم با پررویی گفتم برو بابا سرم درد میکنه آقا خنده بازاری شد طرفم ضایع شد
آخریشم شب وداع بود از کنار بقیع تا وسط مسجد النبی صلوات فرستادیم سردسته کی بود؟ حمید وهاب کش چی میگفت ؟
عذابه عمریا صلوات
نابودیه وهابیا صلوات
تعجیل در فرج امام زمان صلوات
و...
تا وسط حرم. البته همه کپ کرده بودن جمعیت 20 نفری ما هم شده 5 نفر خیلی بده ایرانی ها اینقدر می ترسیدن ولی آقا ما 5 نفر اونشب ترکوندیم انگار امام زمانم حواسش به ما بود
کل مراسم اسکل کردنمون همین بود انشاالله در ادامه به شیطونی هایی که تو مدینه سر هم کاروانی های خودمون آوردم هم براتون مینویسم
تو مدینه روز اول حوصلم سر رفته بود گفتم چه کار کنم یه فکری به ذهنم رسید آقا تلفن میزدم به اتاقایه دیگه می گفتم تلفن از ایران دارین بعد با موبایلم آهنگ می ذاشتم بعد کلی می خندیدم یه ذره اینجوری کردم حوصلم دوباره سر رفت آقا یه فکر توپ به سرم زد به حدوده 20 تا اتاق تلفن زدم خیلی جدی گفتم آقا تا یه ربع دیگه مشخصاته خودتو و هم اتاقیاتو رو کاغذ می نویسی شماره اتاقم بالاش می نویسی میری تحویل میدی اتاق 215 اتاق مدیر کاروان آقا بعدن فهمیدیم همه رفته بودن و نذاشتن اون بنده خدا خواب بعد از ظهرشم بکنه اونجا هم کلی خندیدیم
یه دفعه دیگه من شده بودم جزء خدمه افتخاری برای پذیرایی شام آقا شام یه ماکارونی دادن هیچ کی نتونست بخور اینم انداختن تقصیر پا قدمه من البته همیشه عذای مدینه خوب بوده ها ولی هیچ کس نمی دونست چرا این دفعه ................. البته تو مکه هم یه بار کمک کردم اون دفعه هم غذا ماکارونی بود
قضیه آسانسور این بنده خدا اگر زبون داشت انواع فحش هارو به من میداد چه بلاهایی که سرش نیووردم اینکه سوارش میشدم و همه دکمه هاشو میزدم که رو شاخش بود یه بار همه پیچاشو که تشک های روی دیوارهاشو با اونا بسته بودن باز کردن بعدشم جای کلیدایه کنترلشو پیدا کرده بودم بچه ها که سوار می شدن یواشکی لامپ آسانسورو خاموش میکردم تاریکه تاریک میشد همه می ترسیدن آقا چه حالی میداد
راستی دوربین ها رو نگفتم تا وقت پیدا می کردم شرایط مساعد بود دوربین های تو طبقات رو دستکاری می کردم مثلاً یه بار یکی از بچه ها زنگ خطر رو زد بعد من و یکی از بچه ها رفتیم تو راهرو جیغ و داد راه انداختیم بعد دویدم و یهو دوربینو سمت دیوار چرخوندم انقدر این کارارو کردم که صدای رئیس هتل دراومده بود
البته ایناجدا از مزه پرونی هایی بود که هرجا جمع میشدیم انجام می دادم که اکثراً اینقدر جلو میرفتم که دیگه صدای من تک می شد مخصوصا تو سالن غذاخوری
آخرین روز رئیس هتل به مدیر کاروانمون گفته بود کاروان دخترا اومدن رفتن آب از آب تکون نخورد اساتید هم اومدن رفتن همینطور کاروانه پسرهای دیگه هم اومدن بازم همینطور ولی این یه کاروان دهن هتل رو سرویس کرد هممون از دستشون ذله شدیم
حاشیه وسط مدینه
آقا اول می خوام از نمازشون بگم اصلا وقتی اینا نماز می خونن آدم حالش بد می شه انقدر اینا خنگن آقا تو نماز بسم الله که نمی گن بعدش که به والضالین می رسن مثل اسکلا همه با هم می گن آآآآآآآآآآآآآمین وای اونقدر خودمونو نگه می داریم که نخندیم مورده بعدیشون آقا وقت خوندنه تشهد همینطوری که دستشون رو پاشونه مثل رقص برره ای ها بود انگشت دست راستشونو تکون می دن انگار دارن شیطونو دور می کنن البته این جدا اینه که وقت نماز یهو صداشونو صاف می کنن که می خواد پرده گوشو دستگاهه اکو و همه چیزو یه جا پاره کنه
این نمازشونه حالا وضو شون آقا اینا خیلی خرن، می گیرن می خوابن اذان که می گن ذرت بلند میشن همینطوری خواب آلود تکبیر میگن این جدایی از اینه که وقتی خوابن یه کارایی میکنن که دورو برشونو بوی گند می گیره
اوه یه چیزی از نمازشون یادم رفت بگم اگر وقتی دارن نماز می خونن از جلوشون رد شی نرسیده بهشون دستشون مثل این مانع های دم پارکینگ ها دیدی میاد بالا حالا اگر پررو باشی تو دهنت هم می زنن که یعنی دارم نماز میخونم از جلوم رد نشو اینم حضور قلبشونه خنگولا، البته منم هر وقت اونا اینطوری میکردن ویراژی رد میشدم یه 3 تا دست با هم اومد برام بالا یک ویراژی دادم کلی حال کردم دادشون در اومده بود
بذارید از حرفایه بقیع هم براتون بگم می گفتن آقا اینا مردن صدا شمارو نمی شنون اصلا بهمون می گفتن شما ها اینارو دارید می پرستید من وقتی اینا این حرفارو میزدن فقط دلم برای ترکها می سوخت چون اسمشون بد در رفته و گرنه اینا..... یه بار بحث کردیم با یکیشون کم اورد شروع کرد به فحش دادن یه بار دیگه هم داشت فارسی صحبت می کردا تا کم اورد گفت من فارسی نمی فهمم فقط عربی خوب دیگه چیزن دیگه.....
خوب ما هر روز چتر مسجدالنبی و قبرستان بقیع بودیم تا مارو گوشه چشمی اون معصومین نگاه کنن تا شاید آدم شیم البته یکی دو بار هم بازار رفتیم توصیه می کنم آقا اگر رفتی حج زیاد بازار نری سوغاتی کراوات نخری اگرم بازار خواستی بری بجز سجاده بقیه چیزارو فقط از مدینه بخرین چون تو مکه نمی شه خرید کرد بهر حال 7 روز مدینه هم تموم شد و موقع وداع رسید
وای چه کلمه قشنگ و ناراحت کننده ای هست
من از روی همون شیطنتام رفته بودم پشت بوم هتل یه جایی رو کشف کرده بودم شبا نمای قشنگی از مسجد النبی و بقیع داشت یه باند هلیکوپتر بود که رو پشت بوم قرار داشت بزرگ بود گنجایش 200 نفر رو داشت هیچی همین باعث شد برنامه 4 شب توسل رو اونجا پایه ریزی کردم ساعت 30/22 که می شد اول دزدی ها شروع می شد فرش می دزدیدم می رفتم رستوران هتل لیوان یه بار مصرف می دزدیدمو همرو می بردم پشت بوم و ساعت 23 مراسم رو شروع می کردیم شب اول اکو آخرش رسید ولی شبای بعد دیگه همه چی درست حسابی بود
ولی شب وداع آقا عجب مراسمی بود ساعت 24 مراسم شروع تا 30/2 اول گریه بعد توپ سینه زدیم یعنی ترکوندیم دیگه بعدشم یه 30 دقیقه به مناسبت تولد علی اکبر امام حسین (ع) دست زدیم آقا آخرش انقدر لعن گفتیم چقدر حال داد هیچی فرداش ساعت 14 با چشمای اشک بار راهی مسجد شجره برای محرم شدن و حرکت به سمت مکه شدیم
مسجذ شجره یه مسجدی هست نزدیک مدینه که زائرین میرن اونجا بعد از محرم شدن و لبیک گفتن و خوندن نماز مغرب و عشا راهی مکه می شن
یه مرد وقتی همه لباساشو در بیاره و دوتا حوله ببنده دورش و لبیک بگه محرم می شه البته زنها هم بهتره لباس سرتا پا سفید بپوشن و لبیک بگن تا حاجیه بشن البته قبل از اینا باید غسل کردا وای چه کرکر خنده ای می شد که حوله یکی باز می شد ولی نشد دیگه وقتی طرف حاجی میشه تا زمانیکه اعمالشو انجام نده محرم می مونه و وقتی انجام داد با انجام تقصیر که کوتاه کردن یه ذره مو و ناخنه از محرمی در میاد کارهایی که باید انجام بده یه بار طواف و خوندنه نماز طواف و سعی صفا و مروه هست که بعدش باید تقصیر کرد و رفت یه بار دیگه طواف کرد ( طواف نساء ) و دو رکعت نماز خوند
وقتی کسی محرم هست چندتا چیز بهش حروم میشه که اصلیاش یکی تو آینه نگاه کردن آزار دادن جانوران یکی دیگه قسم خوردن یکی دیگه دیگه سایبون یا پوشیه داشتن اون یکیش به تن داشتنه لباس دوخته به تن برای مردا و... که کفاره بعضی از اینا یه گوسفنده که اتفاقاً یکی از بچه ها تو دور هفتم طواف یادش افتاده بود که هنوز چیز پاشه بعد یه گوسفند افتاده بود کلی خندیدیم
حالا از شوخی گذشته اونجا همه یه دستن همه لباساشون سفیده مثل کفن همه ذکره خدا می گن و همه آماده رفتن سمت اویند صحنه قشنگیه تمثیلی از برزخ یا قیامت
بعد از اینکه محرم شدیم و نماز مغرب و عشا خوندیم سوار اتوبوس شدیم و راهی مکه شدیم
ساعت 24 رسیدیم مکه سریع پریدم یه بار دیگه تجدید غسل کردم سر ساعت 30/24 همه کاروان پایین بودن تا بریم اعمالو انجام بدیم تا از محرمی در بیایم آخه بعضی کارا رو نکردن خیلی سخته. شدیم یه گروه 117 نفره و راهی خانه خدا شدیم فاصله هتل تا مسجدالحرام 5 دقیقه با اتوبوس بود وقتی کعبه رو دیدم نا خدا گاه به سجده رفتم عجب جلال و جبروتی عجب عظمتی الکی نیست که می گن تو مکه بشینی به کعبه فقط نگاهم بکنی کلی صواب کردی بعد از سجده همه با هم رفتیم طواف عجب طوافی بود با هر دور طواف دعای مخصوص و دعای فرج فکر کن 120 نفر جوون عربها کپ کرده بودن خدا هم کلی حال کرده بود هیچی بعد طواف نماز طواف خوندیم و رفتیم سعی بین صفا و مروه انجام بدیم فکر میکنم رو هم 10 کیلومتر میشد اونجارو هم ترکوندیم همه با هم دعا می خوندیم یه جایی هست که تو هر دور ( کلش 7 دوره ) باید دوید آقا وقتی می دویدیم مردم دیگه از دستمون فرار می کردن خیلی با حال بود بعدشم رفتیم تقصیر کردیمو از احرام در اومدیم البته باید بعدش طوافه نساء کرد ونمازشو خوند
حاشیه سلام به خدا
آقا یکی از بچه ها وسط طواف قاطی کرده بود به جای 7 دور 6 دور طواف کرده بود هیچی نماز طوافم خونده بود داشتیم می رفتیم طرف صفا و مروه که به من گفت دوباره فرستادمش طواف کنه آقا ما دور چهارم سعی بودیم که اومدش به ما رسید بین راه بردیمش اونجاییکه باید نیت می کرد و سعی رو شروع می کرد هیچی نیت رو کردو راه افتادیم من یهو ازش پرسیدم هادی نماز طوافو خوندی گفت خوب یه بار واسه اولی خوندم دیگه ما غش کردیم از خنده آقا فرستادمش دوباره نماز بخونه دیگه ما ندیدیمش تا اینکه بعد از اینکه تقصیر کرد اومد پیشمون وقتی نحوه تقصیرشو برامون تعریف کرد فهمیدیم اشتباه کرده دوباره با هم رفتیم اونجاییکه تقصیر می کنن تا درست تقصیر کنه اینم دیگه.....
طواف اونشب خیلی حال داد بعدن فهمیدیم که عربها خیلی ترسیده بودن حتی خودشون هم فیلم برداری کرده بودن و گفته بودن ایراتی ها اومده بودن اینجا تظاهرات که تو تهران متوجه شدم که همین عامل انگشت نگاری از بقیه کاروانهای دانشجویی و تحریم احتمالی اون برای سالهای بعد شده البته لازم به ذکره نمی دونم چه جوری بود هر کاروانی که از مدینه می یومد مکه وقتی با مسئولاش صحبت میکردیم از قضیه مراسمایی که یواشکی تو پشت بوم گرفته بودیم خبر داشتن
شانس من و هم اتاقیم تو این دوره این بود که ما معدود گروهی بودیم که اتاقمون 2 تخته بود بقیه 3 تایی بودن ( چه تو مدینه چه مکه ) همه دست به دست هم داده بودن تا من با یقیه یه ذره فرق داشته باشم هیچی آقا من که مسئول های ایرانی هتل مکه رو ذله کرده بودم آسانسور که جای خود داره بچه تهران بودن زبونه همو می فهمیدیم وای .... جاتون خالی تو لابی هتل متکا بازی می کردیم و همون شیطنت هایی که از من سراغ دارین خوب برپا بود راستی یه بار چندتا از بچه ها موبایله منو بلند کرده بودن من نمی دونستم کی برداشته ولی شانسی رفتم تو اتاقشون یواشکی موبایلشونو برداشتم ( کار همیشگیم بود ) آقا اونا بهم حمله کردن منم تو یکی از اتاقا سنگر گرفتم آقا کار به صلح رسید اونا 3 تا اونور راهروی هتل من و 2 نفر این ور وایسادیم برای مصالحه برای رد و بدل کردن گروگانها ( موبایل ها ) جلسه اول به شکست انجامید و منجر به مناقشه و پرتاب شیشه های آب معدنی از طرف ما شدحالا شانس ما رییس هتل طبقه پایین بود داشت آمار مارو می گرفت هیچی آقا تو مرحله دوم گروگان ها با آرامش رد و بدل شد
البته چندتا مورد آب بازی هم داشتیم که خیلی کیف داشت
راستی اینو یادم رفت بگم تو مکه راننده های اتوبوس عرب بودن فارسی هم نمی دونستم وقتی می خواستم پیاده شم با اعتماد به نفس میرفتم جلو می گفتم گاهگول اونم فکر می کرد دارم تشکر می کنم کلی شکراً می گفت
نیمه شعبان هم از طرف بعثه تو هتل مراسم ملودی بود خیلی سعی کردیم دست بزنیم ولی نذاشتن البته سره این قضیه خیلی خندیدیم همون شب شکلات خریدم رفتم قاچاقی بین ایرانی های دور کعبه و تو مسجدالحرام پخش کردم تا چشم وهابی ها در بیاد که کنار گوششون هر کاری بخوایم میکنیم
هفت روز مکه خیلی زود و با آرامش گذشت دیگه آماده میشدیم برای برگشتن به ایران شب آخر رفتیم مسجدالحرام یه خداحافظی توپ با خدا کردیم اتمامه حجت هارو با خدا کردم برای آخرین بار خواسته هامو هم گفتم
آخرین توصیه یا تجربه ای که دارم اینه که بدونید نماز زیر ناودون طلا یا حجر اسماعیل خیلی ثواب داره منم زیاد خوندم از طرفه همه بعدش طواف زیاد کنید و اگر تونستید به نیت پدر مادرتون بردید به یه مسجدی هست خارج مکه اونجا دوباره محرم شید و براشون حج به جا بیارید همین
و آخرین تیکه من تو مکه
آخه بگو نونت نبود آبت نبود عقلت کجا بود که 20 لیتر آب زمزم گرفتی اصلا از دم همونجا که آب رو گرفتم تا هتلم که اوردم کلی به خودم چیز گفتم تازه چند نفری اوردیم خیلی سنگین بود
خوب برای حرکت به سمت ایران باید میرفتیم فرودگاهه جده ساعت 22 از مکه راه افتادیم حدوده یک ساعت ونیم تو راه بودیم برای بچه ها مداحی گذاشتم تا حدوده ساعت 30/12 رسیدیم فرودگاه دوباره گرمای فرودگاه خداااااااا مردم از گرما تا مارو بردن تو اتاق انتظار پرواز ساعت حدودا 1 بود همینطوری نشسته بودیم خیلی از بچه ها داشتن عکس تکی ( تو هر عکس باید زیر 20 نفر آدم باشه ) میینداختن که خبر رسید پرواز ساعت 45/2 که ما بودیم 2 ساعت تاخیر داره هیچی آقا خوابمون که نمی برد حوصلمون هم سر رفته بود اولش مثل عربها نماز خوندم ازم فیلم گرفتن حیف گیرش نیووردم و گرنه می ذاشتمش اینجا شماهم ببینیدش بعدش یه حرکت جدی انجام دادم که فرودگاهو ترکوند یار کشی کردیم زو بازی کردیم آقا همه میخ ما شده بودن وسط بازی معاون کاروان اومد دست منو گرفت مجبورم کرد بازی رو تعطیل کنم البته بچه ها از من طرفداری کردن یعنی حدود 100 نفر آدم با هم می گفتتن ولش کن ولش کن تا ولم کرد خیلی باحال بود دمشون گرم
هیچی ساعت 15/4 رفتیم سوار هواپیما شیم اونجا هم کش اومدن دست کارگر بارکش هواپیما و شاید فحش هایی که تو دلش به گالن آب من می داد تماشایی بود کلی خندیدم به هر حال ساعت 45/4 پرواز کردیم نیم ساعت اول مهماندار هارو خیلی اذیت کردیم اصلا هواپیمارو رو سرمون گذاشته بودیم یه جور دیگه بگم ترکوندیم ولی خوب بعدش یه صبحونه بهمون دادن که خیلی هامون از معده درد داشتیم زمینو گاز می گرفتیم اینم انتقامه مهماندارها ولی آخرش که داشتیم پیاده می شدیم حلالیت که می گرفتم ازشون تازه فهمیدم چه کار کرده بودیم
تموم شد تو فرودگاه با همه اون کساییکه این همه با هم بودیم خداحافظی و روبوسی کردم از همشون قول رفاقت گرفتم دلم خیلی گرفته بود جدایی خیلی سخته تو همین حین بارهامونم داشت میومد نمی دونم چرا اینهمه از بچه ها میان منو بوس میکنن منم فقط حلالیت می گیرم اااااااااااااااااااااااااااه بازم این آبه خدا کی میرسم خونه از شرش راحت شم بارامو می ذارم تو چرخو راهی خروجی میشم یه تیریپ حاجیی هم زدم توپ از در که اومدم بیرون جمعی از خونوادم اومدن استقبالمو یه ذره هم به آبم خندیدنو رفتیم سمت خونه